سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
یه بار دیگه!
+++
امروز که استاد داشت تخته رو پاک می کرد با خودم گفتم کاش می شد بعضی چیزا رو که دوست نداری مثل خاطرات بد،مثل بخشی از گذشته که تلخه ،مثل ... داشتم می گفتم کاش می شد تخته پاک کن برداری و پاکش کنی...مثل برف پاک کن ماشین...
کاش زندگی مثل شیشه بود...اونوقت یه شیشه پاک کن توپ می گرفتم و خوب برقش می انداختم ...خوب!
+++
بازم سلام!
نوشته شده توسط پروانه در شنبه نهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
همسفرم :
زندگی رویا نیست ، ولی من عاشق رویاهایم !
زندگی با بلندپروازی های من میانه ای ندارد ، ولی من عاشق بلندپروازی هایم !
زندگی زمین است و زمینی می خواهد ، ولی من عاشق آسمانم !
زندگی بزرگ می خواهد و من عاشق بچه بودنم !
+++
می خواهم کمی برای خودم اهمیت قائل شوم!
برای احساسم !
برای بودنم !
می خواهم کمی به خودم اعتماد کنم !
کمی بیشتر از آن چه بیست سال نکرده ام !
میخواهم خودم باشم!
تو آدم ها را همان که هستند دوست داری،هنوزم می خواهی ام؟
نوشته شده توسط پروانه در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
اصلا نمیتونین تصور کنین چه احساسی دارم ... انگار یه غریبه ام ... چرا ؟ آخه چرا ؟
شاید وبلاگم رو ببندم ... دیگه نه میخوام حرفی بزنم و نه بنویسم ... هر دلی حرف هایی برای نگفتن دارد ... خدا نگه دار...
نوشته شده توسط پروانه در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
ديروز بهتر و امروز خيلي بهتر از روزهايي كه گذشت... صبح كه برخاستم كش و قوسي به خودم دادم ... خواب بودم ... بله ...
واقعا نميدونم كه قراره كي بزرگ شم ؟ چشامو بسته بودم و داشتم مي رفتم ... خب ميدونم بچگي كردم ... به جاي حل كردن صورت مسئله پاكش كردم ... ميخوام حلش كنم ... ديروز به اون گفتم ... من هيچ احساسي نسبت به شما ندارم !!! گفت منم توقع ندارم داشته باشين... گفتم فرصت ميخوام ... گفت باشه ! آدم ها حق انتخاب دارن ... نميخوام خوشبختي كسي رو سلب كنم ... فكر ميكردم به اصرار خانواده جواب داده باشين...درسته؟منم راحت گفتم بله ... گفت خوبه كه شما تحصيل كرده اين ... خب اعتراف مي كنم كه ... متاسفم! خيلي از ضعف خودم شرمنده شدم ... چه فايده!
ديگه نمي ترسم ... ديگه نمي ترسم كه نه بگم ... راستي راستي خواب بودم ... چقدر بد كه آدم براي فرار از مشكلات براي خودش يه عالمه مشكل درست كنه ...
حالا دارم زندگي مي كنم ... مثل روزهاي خوبي كه قبلا داشتم ... بابا خوبه ... مزاحم خلوتم نميشه ... نميدونم تا كي ميذاره راحت باشم ... براستي كه انسان ها خودشون تعيين مي كنند چي بشه ... چي پيش بياد ... زندگي منه ... نه زندگي بابا نه مامان ... خوب فكر مي كنم ... سعي مي كنم تصميم درستي بگيرم ... برام دعا كنين !
+++
ديروز رفتم بازار براي خودم دفتر خريدم ! دو تا دفتر خيلي خوشكل ... خيلي دوستشون دارم ... خيلي ! تازه يه جورچين مكعب هم خريدم ... خوبه خيلي خوبه ...
ديروز روزه بودم ... امروزم روزه ام ... از دست خودم ناراحتم ... ناراحتم كه فكر كردم تنهام ... ولي خدا كه ناراحت نيست ... متاسفم ... يادم نمي ياد اين چند روز كجا بودم ؟ يكي يه دونه يا خل ميشه يا ديوونه ... خوبم ! امروز روز قشنگيه پر آرزوهاي قشنگ ... هنوزم ميخوام بلند پرواز باشم ... زميني نبوده ام كه حالا بشم ... مگه نه؟
يه خداي مهربون دارم كه هميشه با منه ... و دوستاي خوبي كه نگران من هستن ...
اجباري در كار نيست ... نبايد باشه ... خوبم ...
عزيز روياها فكر كنم باز از آن گناه هاي نابخشودني را مرتكب شده ام ... ممنونم كه بيدارم كردي ... خواب تلخي بود ... خوبم ...
نوشته شده توسط پروانه در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
...
نوشته شده توسط پروانه در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
وقتی منطقی فکر می کنم تصمیمم درست بوده... همه همینو میگن ولی احساسم اینو نمیگه ...
احساسم غریبه ها رو پس میزنه و ... تو غریبه ای...
چگونه با تو ما شوم ... چگونه ؟؟؟
خدایا ...
کاش کمی برایم حرف بزنید حالا که سخت پریشانم ... اصلا فکر ازدواج به ذهنم خطور نکرده بود... از کجای احساسم بگم ... چه طور بگم چه حالی دارم ؟؟؟
خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که داری اینجوری ... میدونم سپاس!
خودم خواستم،خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
به خدا قسم که از دلم و حال و روزم بی خبرین ...
اما هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده ... لا اقل دو سال فرصت فکر کردن دارم ... فرصت بزرگ شدن ... زمینی نبوده ام که حالا بشم ...
گیجم!
یه بغض گنده گیر کرده توی گلوم و نمیشکنه ...
به کی بگم چقدر احساسم خشک شده ؟
میدونم زوده... چطور احساسم رو بیان کنم؟ کاش کمی بفهمی چه می گویم ... کجای این تصمیم بودم؟
فردا را چه کنم ؟ همین بود؟ همین را میخواستم؟
رهایم کن ... بگذار تنها باشم،بمانم ... نمی توانم ...
من ترسو هستم ... بله... میدانم قوی نبودم ...
باز هم فکر می کنم ... باز هم خواهم اندیشید... تو هم برایم دعا کن...
عزیز رویاهایم قبول کن که این جا نیستی ... اسمت را آوردم بغضم شکست ... میخواهمت ... هنوزم می مانی ام ؟ هنوزم هستی ؟
هنوز هم چشمانم بارانی می شود ... دلتنگم ... و این بار با دلی شکسته میخواهمت که همیشه بمانی ام ... بمانم ... تنهایم مگذار ... این روزها که احساسم سخت شده ... باش!
عزیزترین رویاهایم ... این بیداری است ...این بار رویا نیست و چه تلخ است بیداری ... چه سخت و طاقت فرسا...
نوشته شده توسط پروانه در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
يه چيزايي هست كه با من زاده شده و تا ابد باقي است و با اون ها نمي تونم كاري بكنم...
ديروز يه جمله جالب به چشمم خورد "خود جزيره بودن گناهي نابخشودني است"و ياد تو افتادم بي اختيار...
بيراه نگفتم ... اين جمله داره صدات مي زنه ... خوب مي تونم تصوير كنم هميشه از بين اين همه انسان يكي هست كه نيست... كه اشتباهي اينجاست... بگو كه راست مي گم؟!
پرياي من!
آسموني!
......................................................................................................................................
يادآوري
كاش بدوني كه چقدر دلم بي تاب دست هاي مهربانت است ...
ميدونم كه منو رو همیشه شاد و سرحال و شاداب می خواي... ميدونم!
اما نميتونم ... هر بار كه تحملم طاق مي شود صدايت مي زنم و ميدانم كه تو مي شنوي... ميدانم... نمي خواهي مهمان نگاهت شوم؟حوصله داري كمي برايت حرف بزنم؟ قول ميدم دختر خوبي باشم و پر حرفي نكنم ؟
خب اين يك يادآوري است:
دوستت دارم
كمي بي قراري كه كسي را نكشته... همين!!!
+++
امروزم مثل روزهاي ديگه داره تموم ميشه... و من بيشتر از هر زماني احساس پوچي مي كنم... خيلي ناراحتم كه هيچ چيز جالبي برام وجود نداره و يا اگه هست فعلا در دسترس نيست!!!
دلم ميخواد برم سر كار... احساس مفيد بودن!
سرزنشم نكنيد!
ديگه دلم ميخواست بتونم پرواز رو تجربه كنم و همچنين لذت بودن روي آب!
آزادي! اين اون چيزيه كه در حال حاضر دوست دارم تجربه اش كنم!
حالا ميخواد توي غار باشه ، دريا و يا آسمون... هر چي يا هرجا... من به شدت بهش نياز دارم...
ديگه اين كه خسته ام از زندگي اجتماعي و هر چي ... از تحمل ارزش ها و هنجارها!!! از اين چهار ديواري خسته شدم! من چه فرقي با يه پرنده توي قفس دارم؟ها؟حالا كليد قفس دست بابامه فردا هم دست ديگري... پس من چي؟
متاسفم ولي چند روزه كه ذهنم به شدت آشفته است و تحملم طاق شده... پس من كجاي اين زندگي ام؟ بابا بايد اجازه بده برم دانشگاه،مسافرت، تا ساعت چند بيرون باشم و كجا برم با كي برم و... درسته كه گاهي بعضي چيزا رو به زور تحميلش مي كنم ولي دارم خودمو گول مي زنم مگه نه ؟
با اين حال همينه كه هست و بايد لذت رو ايجاد كرد... خودم ... من ميتونم...
راستي ديشب با مجتبي رفتيم توي كوچه كه دوچرخه سواري يادم بده فعلا به جاي پرواز و قايق راني سرگرمي خوبيه... من ميتونم ... بالاخره به همه ي اينها مي رسم ... انشاالله ... برام دعا كنين ها!
دوستتون دارم دوستاي خوبم!
نوشته شده توسط پروانه در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
مادر
قربان چشمان هميشه نگرانت !
چه ميتوان گفت؟
چه ميتوان كرد ؟
جز صبوري ؟
براي سلامتي ات دعا مي كنم بهانه ي زنده بودنم ،زندگي ام !
بمانم مادرم، اين نيز بگذرد....
نوشته شده توسط پروانه در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
سلام
خيلي بيشتر از اون كه فكر كني درگيرم!
اونقدر ذهنم مشغوله كه نميدونم اول مهر مي تونم يه شروع خوب داشته باشم يا نه!؟
چرا؟
منم همين رو مي پرسم!
چي ميشه كه اين جوري ميشه ؟چرا؟
انگار جوابي نداره!!!
اميدوارم حالتون خوب باشه دوستاي خوبم!
نوشته شده توسط پروانه در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
نمیدونم آدم ها از وبلاگ چی میخوان!
به هر حال نظرات متفاوته و باید براشون احترام قائل بود.مگه نه؟
خوشحال میشم برام کامنت بذارین،ولی ننویسین به من هم سر بزن!
این یعنی اصلا توجه نکردین نویسنده چی گفته !!!!
خودم بهتون سر میزنم ،مطمئن باشین.
با تشکر از دوستان عزیز!
فهرست اصلی
دوستان
فرشته ای از زمین
حرف دل
آدم برفی و دخترک
فصل گل های سرخ
تصاوير ديدني
من خودم
مديرانه ها
ღღღحجم سفید لیزღღღ
سپهر
LaDy BuG
everything you want
وسيع باش تنها سربه زير و سخت
...
اينموريكس
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
طراح قالب
POWERED BY